image 1 image 1 image 1 image 1

دروازه محبت

آخرین تغییرات 1392/2/11 05:35:09 | تاریخ 1391/2/9 05:56:08 | دفعات خوانده شدن 1697 | 0 نظرات

 

لزوم هر زندگی عبور از دروازه هایی است که باید شناسایی شود تا زمان را به نفع خود بسازد.

 

از جمله دروازه های با سعادت و شکوفا دروازه محبت است. از نظر نویسنده این کتاب «هر چه از دل برآید جز محبت نیست» چرا که هیچوقت دل به انسان دروغ نمی گوید ولو اینکه عکس آن ثابت شود و از دل نباشد.                                       

با یک مثال مطلب را روشن می سازیم:

در شهری پسری چشم به جهان گشود و در دامان خانواده بزرگ و بزرگتر شد. اما فکر می کنید چه شد، آن پسر به یک باره خود را در جمع بی صفتان دید و به یک چشم بهم زدن جان خود را از دست داد.

توضیح: اینکه پدر و مادر و حتی خواهر یا برادر با این پسر با محبت دل رفتار نکردند و در آن خانه دائم جنگ و دعوا و هرج و مرج بود و با توجه به جو بد خانه و کشیده شدن به سمت گمراهی ، نام خود را در صفحه روزگار بعنوان فردی بزهکار و نافرمان بر جای گذاشت.

دروازه محبت، دروازه ای است لطیف و پرعاطفه و ظریف و در نهایت آغشته به رنگ عشق، رنگ های زیبایی که هر بیننده و خواننده را شیفته خود می کند. محبت با دل آدمی آمیخته است دلی که سرشار از شادی و عشق است.

راستی هیچ وقت به دل فکر کرده اید، که دل یعنی چه و چه فایده ای دارد ؟ دل آدمی پر از اسرار است و تعریفی از آن نشده است.

دل یعنی: نیکویی، زلالی، رو راست بودن، عشق و محبت که تمام گزینه ها به نحوی سرنوشت انسان به آن گره خورده است.

چطور؟حالا با یک مثال موضوع را تشریح می نمائیم:

وقتی هری فکر اینکه چرا یک دفعه اینطوری شد و پایش به زندان باز شد خود را ملامت و سرزنش می کند و داستان از این قرار است: هری در یک خانواده مرفه و پولدار زندگی می کرد و چیزی از مال دنیا کم نداشت و چند برادر و خواهر کوچکتر از خود داشت و زمان به سرعت سپری می شد. ولی هری در خانه خود کمبودی را احساس می کرد و هر چه می خواست با آن کنار بیاید نمی شد و آن چه بود (کمبود محبت، یعنی پدر و مادر به حرف دلشان گوش نمی کردند که در این خانه، پسر بزرگی هم وجود دارد و محبت دلشان را باید با هری تقسیم کنند.)

تا اینکه هری با پسری آشنا می شود طوری که پیمان دوستی با هم می بندند ولی هری فکر نمی کرد که این دوستی به ضررش باشد.از طرفی دوستش متوجه شده که هری کمبود محبت دارد و از این طریق او را به سمت خود می کشاند تا به اهدف شومش برسد.

هری بی اطلاع از همه جا و اینکه اینجا می تواند کمبودهای خود را جبران کند به حرفهای دوستش گوش کرد و آخر در سرقتی که طرح ریزی شده بود همکاری کرد و در این اتفاق دستگیر شد و به زندان افتاد و سرنوشتش اینطور رقم خورد و باید چندی از عمر خود را در زندان بگذراند. پس نتیجه می گیریم که باید بعضی از اوقات به حرف دل گوش کرد و وقتی را برای آن در نظر بگیریم تا بعد دچار عذاب وجدان نشویم و دفتر سرنوشت را درست ورق بزنیم. بیایید تصمیم بگیریم که محبت را سرلوحه زندگی مان قرار دهیم تا سرنوشتی پر مخاطره نداشته باشیم.

در حقیقت محبت یکی از عبارات روح بخش مکتوب که دارای انرژی خاص هستند و شما را جهت ارتقاء انرژیتان هدایت می کنند با توجه به وصف کلمه محبت، می توان نتیجه گرفت محبت مهربانی را به تصویر می کشد و روح انسان را جلا می بخشد.

مهربانی به مانند راهی می ماند که اگر سطح جاده ناهموار باشد و مشکل ساز به ما کمک می کند تا این راه را هموار سازیم و امیدمان را از دست ندهیم و محبت را به تصویر بکشیم و ثابت کنیم راهی که در صداقت و مهربانی هست، در هیچ راهی نیست.

اگر بخواهیم از محبت خانه ای بسازیم و لوازم آن خانه را با مهربانی زینت بخشیم به این داستان عمیقاً توجه فرمائید:

داستان زیر که «هدیه روز دوستی» نام دارد و نوشته رون مک دونالد است مهربانی را به طریقی که موردنظر است برایتان به تصویر می کشد:

پسر بچه این داستان نماد همان اندیشه خارق العاده است.

پسری بود خجالتی و در میان بچه‌های کلاس اول دوستان زیادی نداشت. «روز دوستی» نزدیک می شد. مادرش بسیار خوشحال بود چون پسرش شبی از او خواست که بنشیند و اسامی تمام بچه های کلاسش را که می توانست برای هر یک هدیه ای درست کند بنویسد. به آرامی اسامی را به یاد می آورد و مادرش هم آنها را روی کاغذ می نوشت. پسرک در تمام مدت نگران بود که مبادا نامی از قلم بیندازد.

پسر با یک کتابچه مخصوص روز دوستی به منظور بریدن عکسهایش و نیز یک قیچی و ماژیک و چسب، کارش را آغاز کرد. پس از اینکه رنگ آمیزی عکسی تمام می شد، مادر نام همکلاسی او را روی کاغذ می‌نوشت تا پسرش با سخت کوشی آن نام را زیر نقاشی رنگ آمیزی شده اش کپی کند و با زیاد شدن این رنگ آمیزیها، رضایت خاطر پسر نیز افزایش یافت.

در همین زمان مادرش نگران شد که مبادا بچه های دیگر برای پسر او هدیه ای درست نکنند. پسر هر روز باشتاب به خانه باز می گشت تا به این کار برسد و به نظر می رسید بقیه بچه ها که در کوچه مشغول بازی بودند، به کلی وجود او را فراموش کرده اند. اگر پسر با این 37 نشانه عشق و محبت به جشن روز دوستی می رفت و حتی یک نفر هم او را به یاد نداشت، چقدر بد می شد! مادر با خود اندیشید که ای کاش می توانست به طور پنهانی چند تا از آن رنگ آمیزیها را به نام او بنویسد تا هنگام توزیع، نام او را بخوانند. اما پسر به حدی مراقب هدایایش بود و چنان با شور و اشتیاق آنها را می شمرد که مادر قادر نبود چنین کاری کند. سر انجام مادر، نقش خود را که صبر و شکیبایی بود، پذیرفت.

و «روز دوستی» از راه رسید. مادر نظاره گر پسر بود که با جعبه ای شکلات به شکل قلب در یک دست و جعبه ای از 37 کارتی که خود درست کرده بود، در دست دیگرش خیابان برفی را طی می کرد. با قلبی سوزان پسرش را می نگریست دعا کرد و گفت: «خداوندا، کاری کن حداقل یک هدیه بگیرد!» مادر تمام آن روز به کارهای روزمره اش پرداخت، اما قلبش در مدرسه پیش پسرش بود. سرانجام ساعت سه و نیم بافتنی اش را برداشت و با حواسی جمع روی صندلی ای نشست که چشم انداز تمام خیابان زیر نظرش بود.

سرانجام، پسری که تنها ظاهر شد ناگهان قلب مادر فرو ریخت. به طرف خانه می آمد. گاه به گاه صورتش را بر می گرداند تا بتواند چند گام دیگر در میان باد بردارد. مادر به چشمانش فشار آورد تا چهره او را ببینید. اما از آن فاصله تنها چیزی که می دید گلگون بود.

تنها هنگامی که وارد پیاده رو شد، مادر توانست چهره او را ببیند. در میان دستکشهای سرخ رنگ پسرش، تنها یک هدیه به چشم می خورد. فقط یکی! بعد از آن همه کار و تلاش او احتمالاً آموزگارش آن را داده بود. بافتنی اش در مقابل دیدگانش تازه شد. ای کاش می شد میان فرزندتان و زندگی قرار بگیرید! بافتنی اش را کنار گذاشت و به طرف در رفت. گفت: «چه لپهای قرمزی! بیا، بگذار شالت را باز کنم شکلاتها خوب بودند؟»

پسر با چهره ای درخشان از شادی و کاملاً رضایتمند رو به مادر کرد و گفت: «می دانی چه شد؟ حتی یک نفر از بچه ها را هم فراموش نکرده بودم، حتی یک نفر را!»

از این مثال نتیجه می گیریم زمانی که رضایت دیگران مدنظرمان باشد محبت و مهربانی را سرلوحه قرار دهیم، می توانیم خودمان را به اثبات رسانده و از دروازه محبت عبور نمائیم.

برای عبور از دروازه محبت موانع زیادی وجود دارد و چه بسا بعضی از آنها بسیار دشوار باشد ولی باید با ابزارهایی چون صبوری، انتخاب راههای مناسب، اراده ای قوی، دور نمودن تشویش و نگرانیها خوش بین بودن و در آخر مدیریتی صحیح بتوانیم از این دروازه عبور کرده و محبت و مهربانی به مانند رنگین کمان که با تشکیل رنگهای زیبا خود را نمایان می کند ما نیز خود را به همین زیبایی نمایان نمائیم.

باید توجه داشته باشیم خمیر مایه محبت را درست بسازیم و از موادی استفاده کنیم که خالص بوده تا خمیری اصل را بدست آوریم درست مثل غذا پختن است که اگر ما از موادی خالص استفاده کنیم غذایی لذیذ و خوشمزه خواهیم داشت.

«محبت و زیبایی، آتشی است بر دل»

یکی دیگر از ابزار جدیدی که می توان در این زمینه نام برد رسیدن به اهداف است و آن هم دارای شرایط خاصی است که یکی از آن ایده ها است. ایده ها به ما جهت می دهند راه را نشان می دهد و اصول و قواعد را به ما ارائه می دهد و در کتاب قدرت اراده نوشته وین دایر اینطور بیان می کند: برای اینکه ایده ای را در ذهن خود به واقعیت تبدیل کنید باید بر آنچه می خواهید و نه آنچه ندارید بیندیشید و تمرکز کنید آن گاه است که رویای شما به جای غرق شدن شناور می مانند. قانون تجلی مانند قانون شناور ماندن اجسام است و شما باید به عدم عملکردش بیندیشید.

این مطلب زمانی مقدور خواهد شد که ارتباطی مستحکم ما بین شما و میدان انرژی بدون شکل و نامریی مشیت الهی بوجود می آید.

سرنوشت محبت، دوستی است و مهربانی در اصل دل بدست آوردن است کلید تمام خوشبختی ها که ما منتظر آن هستیم میدانید چیست؟

چیزی نیست جز شخصیت خود انسان که اگر به وجود هستی خود پی ببریم، معمایی وجود ندارد و شیرینی آن لذت بخش است. حالا در این بحث می پردازیم به تفسیر کلمه محبت که خود دنیایی معنا دارد:

     م: به معنای مهر

    ح: به معنای حلاوت و شیرینی

   ب: به معنای بذل و بخشش

   ت: به معنای تسکین و آرامش

اگر توجه به معنائی بالا داشته باشید حروف بندی کلمه محبت هم سرشار از دلگرمی است و هم با سرشت انسان آمیخته شده و جدا نیست. به این دلیل می گویند کلمات قدرت دارند، چونکه رازش در معنی آن می باشد بیایید با هم حروف ها را در رابطه با هم بررسی کنیم.

مهر ورزیدن

مهر از آن کلمه های پر قدرت و سرنوشت ساز است و بحدی زود تاثیر در روح و جسم می گذارد که عمیقاً باعث زلالی و پاکی نیت می شود و مخاطب را شیفته می سازد.

مهرورزی که ریشه دارد در کلمات محبت آمیز می تواند فرکانس های مثبتی را ارسال کند و چون مغز ما با این کلمات روح انگیز مأنوس است خیلی زود تجزیه و تحلیل می کند و متوجه می شود جز آرامش هیچ نقطه ای ندارد دوستی را به ارمغان می آورد حتی زیبایی کلمات را با آب طلا در آرشیو بایگانی یادگاری نگه می دارد.

حلاوت و شیرینی:

 

 

در آخر این‌که وقتی مهر را هدیه می‌کنی و بدنبال بخششی را از جان و دل تقدیم و آرامشی را بدست می‌آوریم.

آن وقت است که حلاوت را همچون زلالی آب نصیب خود نمودیم.

بذل و بخشش

اگر توجه داشته باشید بخشیدن از صفات پسندیده ای است که هر انسانی می‌تواند داشته باشد و نماد روح بخش انسانیت است و نهایت مهر ورزیدن است، عشق خالص است، معلمی است که نتیجه اش شهد گلی است که حلاوتش را آرامش است و سرنوشتی را رقم می زند که زلالی چشم را می نوازد و راحله اش بوی خوش سنبلی است که سپیده صبح را نوید می دهد.

تسکین و آرامش

آرامش آرزوی همه است و هیچکس منکر آن نخواهد بود منتها دیدگاه ها تشخیص دهند این نوع آرامش است چرا که هر راهی به آرامش ختم نخواهد شد و شاید به دنبال خود طغیانی را همراه داشته باشد پس بیائید آرامشی را انتخاب کنیم که مهر ورزیدن را به تصویر بکشد.

بدانید دنیای قشنگی داریم و بسیار زیبا و تصویر ذهنمان را به زلالی آب شفاف نمائیم.

حالا با یک مثال راهی داستانی می شویم که حکایتش شیرین است:

صبح روز قشنگی بود و ستاره خود را آماده می کرد تا راهی کلاس کامپیوتر شود. در منزل را باز کرد و با نفسی باز و روحیه ای بالا به راه افتاد،در بین راه آرمین را دید و پس از احوال پرسی با هم، هم سفر شدند (آرمین همکلاسی ستاره بود و عقدکرده بودند) صحبت گل افتاد تا به محبت رسیدند و نظرها ردوبدل شد. نظر آرمین این بود که محبت یعنی دوستی، آرامش و اینکه ما باید زندگی را از دریچه ای ببینیم که همدیگر را آزرده خاطر نکنیم و راه را دشوار نسازیم که امکان دارد بر سر خودمان هم بیاید.

ستاره از نظر آرمین به وجد آمد و او را تحسین کرد و گفت: آرمین تو خیلی خوب تفسیر کردی و فکر می کنم بهتر از این نمی شد. آرمین گفت: ستاره نظر تو چیست؟

ستاره گفت: محبت از نظر خانمها لطیف تر معنا شده اینکه ما دوست داریم قلب ها را بشناسیم و مهربانتر به قضیه نگاه می کنیم.

آرمین گفت: آفرین، صدآفرین. ستاره تفسیرت حرف نداشت و من به تو افتخار می کنم تا اینکه رسیدند به کلاس.

اتفاقاً در هفته یک جلسه اختصاص داده شده است به سخنرانی در مورد موضوعات مختلف که نوبت ستاره بود.

ستاره فکر کرد باید همین موضوع مورد بحث با آرمین را عنوان کنم و شروع کرد به سخنرانی.چنان که بعد از اتمام، تمام شاگردان دست زدند و تشویق پشت تشویق.

که این سخنرانی در همه جا پیچید و جزو بهترین ها قرار گرفت. نتیجه می گیریم: سخنرانی ستاره چنان با محبت و پرقدرت بیان شد و بسیار شیوا و زلال که بر دلهای همه نشست و بعضی از ظرافت این سخنرانی و از شادی زیاد به گریه افتادند.

ببینید که هر چه از دل بر آید، بر دلها هم می نشیند.

محبت خوب، عشق را زنده می کند دوست داشتن را روشن می سازد و آرمان ها را بالاتر می برد.

پس محبت به ما نیرو و امید را نوید می دهد که هیچوقت ناامید نباشید.

من نه آنم که تو آن باشی           بلکه تو آنی که بهر بد نباشی

عاشقی، دل کندن از تو نیست    هدیه عشق آنست که تو باشی

 

منبع : بخشی از کتاب سرنوشت طلایی


نویسنده: عباس فرامرزی


ناشر : انتشارات نظری

تاریخ: 1391

"استفاده از مطلب با درج منبع بلا مانع است"


مقالات مرتبط
نظرات
نظری ثبت نشده
نظر دهید
نام و نام خانوادگی


آدرس ایمیل


نظر تذکر:کد HTML ترجمه نمی شود!

آنچه در عکس می بینید وارد کنید:

جستجو



امروز

1398/3/28



محصولی در سبد خرید شما نیست
آدرس ایمیل:

رمز عبور: