image 1 image 1 image 1 image 1 image 1 image 1

استاد شهریار در 50 سالگی

تاریخ 1396/11/10 11:14:35 | دفعات خوانده شدن 346 | 0 Comments

«استاد در سفر»

 برای استاد شهریار که هر روز بر شهرتش افزودی می‌شد، مرگ ناگهانی مادر پایان تمام تردیدهایش می‌شود، او راه خود را یافته و برای سالهای سرگردانی و حیرانی خود چه افسوس‌ها که نمی‌خورد.

22 سال خدمت در اداره ثبت و کشاورزی زمان کمی نبود، مدتی بود که روح نا آرام استاد میل داشت به تبریز بازگردد بالأخره با انتقالش موافقت می‌شود. استاد خانه مسکونی خود را واقع در تهران خیابان پیروزی چهارصد دستگاه خیابان قوام، با تمام اثاثیه‌اش به همسرو فرزندان برادرش سید رضا می‌سپارد. اشک در چسمانش جاری است، دارد با خانه‌ای وداع می‌کند که مادرش 5 سال پرستاری‌اش را کرده و هر گوشه‌ی آن خاطره‌ای از مادرش است. با این اوصاف استاد با دوستان خداحافظی کرده و راهی می‌شود.

«تبریز شاد از ورود استاد»

 در سال 1332 استاد شهریار بعد از سی و سه سال دوری از زادگاهش تبریز، بی آنکه کسی را خبردار کند یا حتی نزدیکان و دوستانش از او اطلاعی داشته باشند خود را به تبریز می‌رساند، مردم تبریز که غافلگیر شده بودند پس از اطلاع از ورود استاد، محفل‌ها و مجلس‌های پر نوری برگزار می‌کنند. جوانان بر سر راه استاد ساعت‌ها بی صبرانه می‌ایستادند تا چهره شاعر محبوب خود را از نزدیک زیارت کنند.

آتش یوسف دل با کنعانیان آتش محبت را در دل استاد برافروخت و اشک در چشم استاد لغزید.

«شهریار در آینه‌ی 50 سالگی»

 استاد شهریار با اینکه تا سال 1332 هنوز همسری انتخاب نکرده بود، ولی تکلف عایله‌ای سنگین بر عهده داشته است که پس از مرگ برادرش، سرپرستی چهار فرزند او را به عهده گرفت بود که کوچکترین آن چند ماه بیشتر نداشت. استاد مانند پدری مهربان در سایه محبت خویش آنها را نواخت. حالا دیگر نه رمقی برای کار داشت نه شوری برای ازدواج، ولی همیشه این گفته مادرش در گوشش می‌پیچید که به تبریز آمدی کم کم سر و سامانی بگیری. شاید می‌خواست به یکی از آرزوهای مادرش جامه عمل بپوشاند. ناگفته نماند استاد دوبار سفر به تبریز و بازگشت داشته است که سفر دوم بی بازگشت می‌شود.

استاد شهریار تقریباً یک سال پس از بازگشت به تبریز با اینکه تصمیم چندانی برای ازدواج نداشت، با نوه عمه‌اش عزیزه خانم ازدواج می‌کند. عزیز خانم 27 سال با استاد تفاوت سنی داشت و در یکی از مدرسه‌های ابتدایی درس می‌داد. استاد و همسرش مدتی در محله ششگلان در منزل یکی از خویشان خود سکونت می‌گزینند. استاد که در بانک کشاورزی تبریز مشغول است به کمک آقای نیک اندیش و همکارانش و سایر دوستان و دیگران وام مسکنی دریافت داشته و با قرض، خانه‌ای می‌خرد. خانه استاد پس از به دنیا آمدن دخترانش شهرزاد و مریم، صفا و رونق دیگری به خود می‌گیرد و شادیشان با به دنیا آمدن پسرش آقا هادی، دو چندان می‌شود. بنابر نوشته‌های آقای لطف ا... زاهدی، شیرین‌ترین خاطره برای شهریار وقتی است که با دختر 3 ساله‌اش مشغول صحبت است. شهرزاد برای پدر 52 ساله‌اش نعمتی است بزرگ، وقتی که شهرزاد با لهجه آذری شعر و آواز می‌خواند، شهریار نمی‌تواند شدت خوشحالی و شادی خود را مخفی کند.

با همه شیرینی زندگی، استاد شهریار و عزیزه خانم هم مانند هر خانواده دیگری گاهی اختلاف‌ها و بگو مگوهایی داشتند، چه اینکه تفاوت سنی 27 ساله استاد با همسرش نیز گاهی مزید بر علّت می‌شد که استاد شهریار در شعر «بلالی باش» این موضوع را به نظم کشیده و شکوه‌ها و بگو مگوهاش خود و همسرش را بازگو می‌کند.

«بلالی باش»

یارگونومی، گووی اسکیگه دوتدی کی، دو منی بوشا

چوتچی گوروبسن اوکوزه، اوکوز، قویوب بیزو وقوشا؟

سن الّینی، کچیب یاشین. من بیرا و اتوزیا شیندا قیز

سویله گورم، اتوز یاشین، نه نسبتی اللّی یاشا؟

سن یرد قوی دون با توی من باشیما نه داش سالیم

بلکه من آتیق یا شادیم. نئیله ملی؟ دئدیم یاشا

بیرده بلالی باش نچون یانینا سوپورگه باغلاسین؟

بورکی باشا قویان، گَرَک، بورکه ده بیریاراشا

بیرده کبین کسیل مه میش، سن منه بیر سویله مدین

یوخسا جهاز مده گرگ، گلیدی بیر حُقّا، ماشا

دیدئم قضا گلیب تاپوب بیراشیدی اولوب گچیب

قوربانام او آلاگوزه، حیرانام اوقلم قاشا

آقاانون شماتتی، آلّاها خوش گلمیبن

گتدی منیم حیاتیمی، وردی داشا چیخدی باشا

 کلیات اشعار ترکی

«میزبان محو تماشای میهمان»

 در آخرین سال خدمت در اداره کشاورزی، قاصدی از خدمت آیت ا... مرعشی نجفی به خدمت استاد رسیده و ایشان را برای دیدار آیت ا... مرعشی نجفی دعوت می‌کند. استاد پس از چند روز بار سفر بسته و به همراه پسرش آقا هادی به خدمت آیت ا... مرعشی نجفی می‌رسند. میزبان محو تماشای مهمان است. خدایا این همان کسی است که چند وقت پیش در خواب در محضر امیر مؤمنان دیدم و آن شعر را می‌خواند! آیت ا... مرعشی نجفی شعر «علی‌ای همای رحمت» را برای شهریار می‌خواند، استاد شهریار شگفت زده می‌پرسد: آقاجان، حضرتعالی از کجا خبر دارید که من این شعر را سروده‌ام؟! تا کنون با احدی راجع به این شعر سخن نگفته‌ام و تازه چند روزی بیشتر از سرودن این شعر نمی‌گذرد. حاضران که به شدت یکه خورده بودند، با اصرار از ماوقع جویا می‌شوند که آقای مرعشی می‌فرماید: شبی توسل پیدا کردم تا در خواب یکی از اولیای خدا را ببینم، چند شب پیش خواب دیدم در مسجد کوفه هستم و حضرت علی (علیه‌السلام) با جمعی از یارانش نیز حضور دارند. حضرت خطاب به یاران خود فرمودند: «شاعر اهل بیت ما را حاضر کنید.» پس از گذشت مدتی کوتاه چند تن از شاعران عرب را حاضر کردند، حضرت فرمود: «شاعر پارسی گوی ما را نیز حاضر کنید». مدتی بعد محتشم کاشانی و تعدادی از شعرای پارسی گوی نیز به خدمت حضرت شرفیاب شدند.

 

 

بخشی از کتاب : ترجمه پارسی حیدربابا یه سلام

اثر : اسماعیل دادرس کنده

استفاده از مطلب با ذکر منبع بلامانع است 

http://www.nashrenazari.com



مقالات مرتبط
نظرات
نظری ثبت نشده
نظر دهید
نام و نام خانوادگی


آدرس ایمیل


نظر تذکر:کد HTML ترجمه نمی شود!

آنچه در عکس می بینید وارد کنید:

جستجو



امروز

1397/7/30



محصولی در سبد خرید شما نیست
آدرس ایمیل:

رمز عبور: