image 1 image 1 image 1 image 1 image 1 image 1

فرشته شانس در آغوش کیست؟

آخرین تغییرات 1396/11/4 16:40:24 | تاریخ 1396/11/1 11:10:57 | دفعات خوانده شدن 412 | 0 نظرات

فرشته شانس در آغوش کیست!؟

زندگی ما مثل یک کتاب است. عنوان آن، نام ماست. مقدمه آن معرفی ما به دنیاست.صفحات آن، گزارش روزانه، تلاش‌ها، کوشش‌ها، لذت‌ها و یأس‌های ماست. هر روز افکار و اعمال ما در کتاب زندگی‌مان ثبت می‌گردد.

هر ساعت تاریخچه‌ای به وجود می‌آید و تا ابد برای همیشه باید باقی بماند، چرا که روزی فرا می‌رسد که کلمه پایان روی کتاب ما نوشته می‌شود. پس کاری کنیم که درباره کتابمان بگویند: تاریخچه‌ای از هدفی عالی بود. بخشنده‌ای چون خورشید بی‌دریغ بود و کارکرد بسیار خوبی داشت.

این مقدمه را معلم ادبیات کلاس پنجم ابتدایی‌مان روی تخته نوشت و بعد برای تکلیف عید نوروز، موضوعی را گفت که درباره آن می‌بایست یک انشای 3 صفحه‌ای بنویسیم.

اگر نـام شـما را در فـرهنـگ لغـت مـی نوشتـند ، دلتــان می خواسـت در برابر اسـمتـان چه تـعریفی را ذکر کـنند!؟

این موضوع انشاء بود. گرچه کمی برای محصلین دوران ابتدایی این موضوع سخت و عارفانه بود، اما من تمام آن سال منتظر موضوعی بودم که شکل و شمایل شکایت و شکوه داشته باشد. بی‌صبرانه شروع به نوشتن انشاء کردم. نوشتم نام من "رضا رنجبر"  است و همین نام ]رنجبر[ گواهی رنجی است که در این دوران می‌برم. و بی‌مقدمه شرحی از سخت گیری‌های پدرم را که آن زمان در حق من روا می‌داشت نوشتم. سخت گیری‌های پدرم را «دوران رنج» گذاشته بودم و بعدها خیلی به درازا نکشید که از این اعتقاد دست برداشتم. امروز بدون هیچ تردیدی ایمان دارم که نه تنها دوره نوجوانی من دوره رنج نبود، بلکه ]دوره گنج[ بود. و حالا می‌فهمم که چرا به جز آموزگار همه اعضای کلاس با من احساس همدردی و رنج کردند. اما بعد از خواندن انشاء تنها آموزگارم بود که گفت: هـمیـن دردهـا و نـاراحـتی‌هـای نـوجـوانی، تــو را قـوی می‌کـند.

سال‌ها از جمله آموزگار دوران ابتدایی گذشت تا دانستم:

«دشواری به هدف ما ارزش می‌بخشد، و دشواری بیشتر در واقع ارزش بیشتری می‌بخشد »

پدر من نظامی بود. مردی منضبط، سخت گیر، اما در عین حال مهربان، گرچه این روزها فهمیدم بهترین ترکیبی که هر پدر و مادر می‌توانند داشته باشند: پدری است که در پشت چهره قاطع خود مهربان باشد و مادری است که در پشت چهره مهربانش قاطع باشد. البته بعد از مدت‌ها مطالعه و کسب تجربه متوجه این نکته شدم. ولی در دوران کودکی به خاطر داشتن پدری سخت گیر احساس بداقبالی و بی عدالتی می‌کردم. او برای رسیدن من به موفقیت سخت‌گیری‌های فراوانی کرد. اهل بی‌صدا تربیت کردن بود و مجموعه‌ای از آنکه بود نشان می‌داد. من آنقدر حرکات او را تعبیر کرده بودم که راهنمایی از زبان بدن پدرم داشتم، سحرخیز بود و باید با برنامه حرکت می‌کرد.

بهار و تابستان و پاییز و زمستان برایش فرق نمی‌ کرد. صبح‌ ها رأس سـاعت 5 صبح باید بیدار می‌ شدیم، ساعت 5 تا 7 صبح را ساعات طلایی نامیده بود. بعد از

نظافت اولیه، می‌بایست کفش ها را واکس بزنیم و حیاط و بالکن را تمیز کنیم، بعد از آن مرا راهی نانوایی می‌کرد. در گرفتن نان سنگک به درجه استادی رسیده بودم، چون چندین بار نان بد را به نانوای بداخلاق پس داده بودم. لیست خرید در دفتر آبی رنگی بود که خط کشی شده، با خط زیبا با ذکر جزئیات نوشته شده بود. در 5 سالگی استاد خرید و کارهای خانه بودم.

نه تنها روزهای هفته بلکه روز تعطیل هم من برنامه کار و خرید داشتم و می‌بایست مو به مو اجرا می‌کردم. پدرم هیچ بهانه‌ای را نمی‌پذیرفت، معتقد بود اگر در کاری خوب نیستی بیشتر تلاش کن و هوشمندانه‌تر عمل کن. دقت و برنامه‌ریزی و احساس تعهد ایشان شگفت‌آور بود و چون خودش هرچه می‌گفت به آن معتقد بود و عمل می‌کرد ما هم پای بند حرف‌هایش بودیم و عمل می‌کردیم.

برای اینکه ما هم نشین افراد موفق با استانداردهای بالا بشویم، هر بهایی را که لازم بود می‌پرداخت. گرچه درس خواندن و انجام تکالیفمان اجباری نبود، اما کاری کرده بود که پایان هر ثلث خودمان را به پدر اثبات کنیم. برای اینکه هرگز وقت کشی نکنیم، به ما «نه گفتن» را آموخت تا ما هم، به دزدان وقت و سارقان رویا «نه» بگوئیم. به ما آموخت متمایز باشیم و هرگز همرنگ جماعت نشویم. هر یک از ما وظایف سنگینی بر عهده مان بود. به ما آموخت هر شب قبل از خـواب مطالعه کنیم و بعداً کتاب‌ ها را خلاصه نویسی کـنیم و بـه او تحویل بدهیم. آشنایی من با علم و قلم، از همان مـطالعه و شب نخوابی‌ها شروع شد.

پدر، سعدی می‌خواند و از سعدی درس‌های فراوان و پندهای آموزنده آموخته بود. از جمله اینکه :

به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
 

نـیـرزد آن کـه دلی را از خــود بیـازاری

]نــیرزد آنـکه دلــی را از خـود بــیازاری[

آنقدر گفته بود: مبادا مردم آزاری کنید. که در کوچه و خیابان از ترس له شدن یک مورچه زیر پایمان مدام به زمین خیره بودیم. او دلایل فراوانی برای سخت گیری دوران کودکیمان داشت. آموزشِ راه و رسم زندگی، کار پدر بود. آموزش قرآن و نماز، کار مادر بود. آن دو ایمان بی‌عمل را مُرده می‌دانستند بعضی وقت‌ها از قاطعیت و سخت گیری‌های پدر و مادرم به تنگ می‌آمدم. پدر هر روز که از مدرسه می‌آمدیم، می پرسید: امروز در مدرسه چـی یاد گرفتید!؟ و ما تمام قد می‌بایست پاسخ دهیم.

در تخیل پدرم، فرزندانی صالح و سلامت قرار داشت و تخیل او مثل پیش پرده‌ای از تمام جذابیت‌های آینده زندگی ما بود. او با آینده‌نگری، حکمرانی می‌کرد. چرا که مدام با سخت‌گیری و دقت در کارهایمان به عاقبت کار می‌اندیشید.

هرکه اول بنگرد پـایان کار

اندر آخر او نگردد شرمسـار

] انــدر آخـر او نــگردد شـرمـسـار[ 

«مولانا»

ما ساخته و پرداخته کسانی هستیم که دوستمان داشته‌اند. بسیاری از استعدادهای انسانها در نتیجه غفلت و کم دانی و نادانی پدران و مادران از بین می‌رود. ایمان دارم پختگی و تجربه و موفقیت‌های مادی و معنوی و هم چنین جایگاه مردمی که امروز دارم، مرهون همان سخت‌گیری‌هاست. اطمینان دارم فرزندی فرشته شانس را در آغوش می‌گیرد و نیک بخت می‌شود که مـشـقـت ببیند، مشقت‌های دیروز پدر، برایم امروز موهبت هستند.

 

 

 

بخشی از کتاب انسان برتر

 

 

اثر : رضا رنجبر

 

 

استفاده از مطلب با ذکر منبع بلامانع است 

http://www.nashrenazari.com


مقالات مرتبط
نظرات
نظری ثبت نشده
نظر دهید
نام و نام خانوادگی


آدرس ایمیل


نظر تذکر:کد HTML ترجمه نمی شود!

آنچه در عکس می بینید وارد کنید:

جستجو



امروز

1397/7/30



محصولی در سبد خرید شما نیست
آدرس ایمیل:

رمز عبور: